1398 / 06 / 03 11:32:32 AM EN

ورود
 

وصیت نامه ای متفاوت
در تشییع جنازه شهید محمدرسول رضائی، دانش آموز 13 ساله مدرسه راهنمائی امیرکبیر اسدآباد همدان صحنه ای رخ داد که تا کنون شاید در تشییع هیچ شهید دیگری از شهرها و حتی کشور اتفاق نیفتاده بود و دیگر هیچ گاه تکرار نشد ....

تاریخ : 1391 / 02 / 22 -10:16


روایت عاشقی فرمانده ای که پا برهنه می جنگید
در عملیات کربلای۱ دیدم علی چریک با پای برهنه در حال هدایت نیروهاست. رفتم کنارش و گفتم : آقای خداداد چرا پابرهنه هستید؟ اینجا زمین داغ و پر از سنگ و تیغ است و اگر کفش بپوشید بهتر است. در جواب گفت : «من که از اصحاب حسین (ع) بالاتر نیستم. آنها در روز عاشورا پا برهنه بودند، می خواهم با پای برهنه به ملاقات امام حسین (ع) بروم››

تاریخ : 1391 / 02 / 13 -14:0


آخرین پیام بی‌سیم‌چی گردان شهادت
او بی سیم‌چی کار بلدی بود؛ اما حسابی هوایی شده بود، وقتی در کربلای 8 به خط می‌رفت، به کمک بی‌سیم‌چی که قرار بود همراهش برود، گفتم «حق نداری بی‌سیم را از بهرام بگیری؛ اگر من صدایت را بشنوم، فکر می‌کنم برای او اتفاقی افتاده» و لحظه به لحظه از پشت بی‌سیم با بهرام حرف می‌زدم؛ تا اینکه صدا عوض شد ....

تاریخ : 1391 / 02 / 13 -13:57


دست‌نوشته های فرمانده
یاران بشتابید که خدای بزرگ سفره ای پهن و به وسعت تمامی جبهه ها گسترده و محبان و دوستداران خود را برای این خوان نعمت فرا خوانده است. این بنده حقیر نیز در پی آن است که شاید بتواند و سعادت بیابد و لقمه شهادت را از این سفره برگیرد. از خدا می خواهم که مرگم را شهادت در راه خودش قرار دهد ....

تاریخ : 1391 / 02 / 13 -13:50


بابا محمد جبهه‌ها
یکدفعه به شوخی گفت: نگاه کن خانم، شما اصلاً قدر من را نمی دانی، ببین کردها، می گویند هر کس سرپاسداری را برای ما بیاورد این قدر جایزه می دهیم، آن وقت شما از ما گله می کنی که کجا بودی؟ چرا می روی و ما را تنها می گذاری...

تاریخ : 1391 / 02 / 13 -13:38


نجوای دختر با پدر
درغروب سردوغمبار و شفق گون شب سیدالایام ودرآخرین لحظات پنج شنبه ای سرخ که قرار بود به جمعه ای سبز متصل شود روح بلند ومطهر یکی دیگر ازبازماندگان راهیان نورازفقس تنگتن رها شد .....

تاریخ : 1391 / 02 / 09 -11:28


شرط شهید مفقودالاثربرای بازگشت پیکرش
برادر شهید تازه تفحص شده «اکبر عسگری» گفت: برادرم می‌گفت «نمی‌خواهم جنازه‌ام برگردد چون اگر جنازه من بیاید مردم مسئولیت‌شان در قبال‌مان زیاد می‌شود. ››

تاریخ : 1391 / 02 / 09 -11:24


زیباترین خاطره من از راهیان نور
دو روز بود که به منطقه ی عملیاتی رسیده بودم و من جز خاک و سختی و گرما چیزی حس نکردم مطمئن بودم که این سختی ها اون چیزی نیست که جوانان را منقلب می کند. روز سوم داخل اتوبوس نشسته بود که...

تاریخ : 1391 / 02 / 09 -11:14


شوخی، آن هم وسط میدان جنگ
دیده ائی که در یک مراسمی، صلواتی می فرستند، اما یک نفر وسط مجلس، چنان صلوات بلندی می فرستد، ناگهان همه مجلس به او خیره می شوند. آنها که آن شب، صدای بلند آمین، بعد دست های رو به آسمان رفته رضا را دیدند، با خودشان گفتند: عجبا، این آقارضا، چقدر آرزوی شهادت دارد، گذشت...

تاریخ : 1391 / 02 / 09 -10:52


سوغاتی از روزهای تفحص
رسوندمش در خونه. دیدم چشماش پر اشکه. گفتم: چی شده؟ گفت: بریم منطقه. بذار یه سال مثل اونا پیش مادرم نباشم. به گریه افتاد. آمد هور. کنار شهدا. بعد از تحویل سال قسم خورد بهترین تحویل سال عمرم امروز بود

تاریخ : 1391 / 02 / 09 -10:47

RSS مردان خدا
صفحه جاري : 1  -  2  -  3  -  4  -  5  -  6  -  7  -  8  -  9  -  10  -  11  -  12  -  13  -  14  -  15  -  16  -  17  -  18  -  19  -  20  -  21  -  22  -  23  -  24  -  25  -  26  -  27  -  28  -  29  -  30  -  31  -  32  -  33  -  34  -  35  -  36  -  37  -  38  -  39  -  40  -  41  -  42  -  43  -  44  -  45  -  46  -  47  -  48  -  49  -  50  -  51  -  52  -  53  -  54  -  55  -  56  -  57  -  58  -  59  -  60  -  61  -  62  -  63  -  64  -  65  -  66  -  67  -  68  -  69  -  70  -  71  -  72  -  73  -  74  -  75  -  76  -  77  -  78  -  79  -  80  -  81  -  82  -  83  -  84  -  85  -  86  -  87  -  88  -  89  -  90  
صفحه 87 از 90   تعداد اخبار اين گروه خبري: 897
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: