1398 / 03 / 27 11:24:19 AM EN

ورود
 

برای خرید گل آمده‌اید!
بازخوانی خاطرات دوران دفاع مقدس و نقش‌آفرینی اقشار مختلف مردم از زن و مرد و پیر و جوان، امروز گنجینه‌ای است ارزشمند که باید ثبت و ضبط شود.

تاریخ : 1392 / 11 / 04 -10:39


من مادر یک جنگجو هستم
مادر می‌گوید سرفرازم کردی. مادر می‌گوید من که مادر معمولی نیستم مادر یک جنگجو هستم. مادر یک رزمنده‌ام.

تاریخ : 1392 / 11 / 04 -10:37


در هتل بعثی‌ها
آزاده خلبان تیمسار محمدیوسف احمدبیگی از روزهای اسارت خود روایت می‌کند: نیمه شب شانزدهم دی ماه 59، شانزده روز پس از اسارتم، در باز شد. نگهبان داخل شد. رو به من کرد و گفت: «مستر! آماده شو برویم.» گفتم: کجا؟ خندید و گفت: هتل.

تاریخ : 1392 / 10 / 30 -9:57


رهبر 14 ساله در بین اسرا
خاطرات اسارت در کنار همه سختی‌ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه‌ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات آزاده سید محسن هندی می‌گوید:

تاریخ : 1392 / 10 / 30 -9:55


عراقی‌ها پایش را قطع کردند
آنچه در این گزارش می‌خواند دست نوشته‌ای از امیر مقدم برومند، عکاس و مستند ساز دفاع مقدس است که در وبلاگ خود از دوست جانبازش نوشته است.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:35


کوچک‌ترین رزمنده
سید جعفر موسوی فرزند سید عبّود، متولد 1351/03/14، از شهرستان دشت آزادگان در اطراف سوسنگرد است؛ وی فرزند آخر خانواده ده نفره ای است که کودکی خود را در دشت‌های سرسبز سپری کرده و از عشایر دلیر ایران است.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:26


دیدم سر پسرم بریده شده
گفتگو با مادر شهید و همسر جاویدالاثر گودرز عابدی (قسمت اول) دلاور شهید گودرز عابدی، در سال 1337 در شهر «داریون» از توابع شیراز چشم به حیات گشود.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:20


شیرمردی از تبار ابراهیم
بر کهن تخت فولادین اصفهان یاقوت لاله نشان چند دهه‌ای است می‌درخشد و بوی عطرش مشام نصف جهان را پر می‌کند. در این درج پرنگین گوهرانی خوابیده‌اند که هرکدام درفش ایرانی را مزین به نام و حماسه خود کرده‌اند.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:16


وقتی نام حسن می‌آید ...
هر کدام از شهیدان با شهادت خود حرف و سخنی برای گفتن دارند. آن‌ها رفتند تا حقانیت و مظلومیت ملت ایران را در برابر زورگویان و ستمگران به اثبات برسانند.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:5


برشی از آخرین لحظات
فریاد محمدمهدی از خواب بیدارم کرد. بی محابا داد می‌زد «بابا... بابا...» . دوست داشتم محکم در آغوش بگیرمش و ساعت‌ها از خودم جدا نکنم.

تاریخ : 1392 / 10 / 16 -11:3

RSS مردان خدا
صفحه جاري : 1  -  2  -  3  -  4  -  5  -  6  -  7  -  8  -  9  -  10  -  11  -  12  -  13  -  14  -  15  -  16  -  17  -  18  -  19  -  20  -  21  -  22  -  23  -  24  -  25  -  26  -  27  -  28  -  29  -  30  -  31  -  32  -  33  -  34  -  35  -  36  -  37  -  38  -  39  -  40  -  41  -  42  -  43  -  44  -  45  -  46  -  47  -  48  -  49  -  50  -  51  -  52  -  53  -  54  -  55  -  56  -  57  -  58  -  59  -  60  -  61  -  62  -  63  -  64  -  65  -  66  -  67  -  68  -  69  -  70  -  71  -  72  -  73  -  74  -  75  -  76  -  77  -  78  -  79  -  80  -  81  -  82  -  83  -  84  -  85  -  86  -  87  -  88  -  89  -  90  
صفحه 52 از 90   تعداد اخبار اين گروه خبري: 897
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: