1398 / 03 / 27 11:25:15 AM EN

ورود
 

مادری که با کارگری از جانبازش پرستاری میکند
یکی از کوچه‌های‌ حاشیه‌ای رباط‌کریم مقصد ما بود تا به دیدار «هاجر میرشکار» مادر جانباز اعصاب و روان «مهرداد امینی» برویم. در یک صبح سرد پاییزی و دقیقا همان ساعاتی که مردم کم کم برای کار روزانه گرم می‌شدند و هر کسی سرگرم گرفتاری‌های خود بود، خیابان فدائیان ما را به کوچه‌ای رساند که خانه‌های نوسازی داشت اما خیلی از زمین‌هایش خالی افتاده بود و به خوبی حس و حال حاشیه یک شهر اقماری را القا می‌کرد.

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -22:49


مختصری از وصیت نامه شهید حسین امامى‌پورکاشانى
خدایا تو شاهد باش که من در راه تو کورکورانه قدم برنداشتم. خدایا به من صدها جان بده که جانم را فداى تو کنم واین اسلام عزیز بکنم و دین خون شهیدان را ادا کنم.

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -21:25


دانشجوی شهید محمدحسین مومنیان
دانشجوی شهید «محمدحسین مومنیان» ، پاسداری از استقلال و هویت اسلامی و نیز تخلق به اخلاق را موجب سرافرازی جامعه دانسته است.

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -21:45


مختصری از وصیت نامه شهید جواد باغشیخى
خداوند عزیزم: چه بیانى فرموده‌اى که دل انسانهاى عاشق را به لرزه در مى‌آورد.

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -21:38


وصیت نامه پاسدار شهید محمد متقی نژاد
شهید محمد متقی نژاد.متولد سال ۱۳۴۱کاشان .اعزامی از سپاه کاشان.تاریخ شهادت شانزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱٫

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -21:34


شهید على امامیان
بار خدایا تو مى‌دانى که خون ناچیز من براى پیروزى اسلام و هر چه زودتر پیاده شدن قوانین اسلام بود.

تاریخ : 1393 / 09 / 26 -21:20


رمضان در اسارت
واخر ماه مبارک رمضان بود. یک شب عراقی ها نزدیک سحر به آسایشگاه ما آمدند. موضوع از این قرار بود که یکی از سربازهای عراقی از پشت پنجره دیده بود که ما جای کتری چای و ظرف غذا را عوض می کنیم. بخار زیادی هم که بلند می شد، مشخص می کرد که داریم چیزی را گرم می کنیم

تاریخ : 1393 / 09 / 19 -21:38


خنده با طعم اسارت
یکی از بچّه‌ ها بلند شد و با لهجه ‌ی اصفهانی گفت : جناب سرگرد، ما به‌ خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می ‌خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟

تاریخ : 1393 / 09 / 19 -21:34


شکنجه در اردوگاه موصل یک
همین که صدای «یا ابوالفضل» بچّه ‌ها از بالا آمد، یک نفر که نشسته بود پشت ستون و من نمی‌دیدمش، زد زیر گریه و های‌های گریه کرد. حاج آقا ابوترابی به بچّه‌ها گفته بود هر وقت شکنجه‌ها سخت شد، «یا ابوالفضل» بگویند. یک هفته بود چند نفر بچّه‌ها را می‌بردند بالا، اتاق شکنجه و بعد تن خونی و کبودشان را می‌آوردند و می‌انداختند کف آسایشگاه. روح الله را هم برده بودند و تمام سبیل‌ هایش را کنده بودند. روزهای اول نمی‌دانستیم چه خبر شده. تا بچّه‌ها را از اتاق شکنجه بیاورند، گیج بودیم.

تاریخ : 1393 / 09 / 19 -21:31


ما چهاردختر ایرانی...
خدیجه میرشکار این چنین می گوید:

تاریخ : 1393 / 09 / 19 -21:29

RSS مردان خدا
صفحه جاري : 1  -  2  -  3  -  4  -  5  -  6  -  7  -  8  -  9  -  10  -  11  -  12  -  13  -  14  -  15  -  16  -  17  -  18  -  19  -  20  -  21  -  22  -  23  -  24  -  25  -  26  -  27  -  28  -  29  -  30  -  31  -  32  -  33  -  34  -  35  -  36  -  37  -  38  -  39  -  40  -  41  -  42  -  43  -  44  -  45  -  46  -  47  -  48  -  49  -  50  -  51  -  52  -  53  -  54  -  55  -  56  -  57  -  58  -  59  -  60  -  61  -  62  -  63  -  64  -  65  -  66  -  67  -  68  -  69  -  70  -  71  -  72  -  73  -  74  -  75  -  76  -  77  -  78  -  79  -  80  -  81  -  82  -  83  -  84  -  85  -  86  -  87  -  88  -  89  -  90  
صفحه 35 از 90   تعداد اخبار اين گروه خبري: 897
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: