1398 / 06 / 27 11:51:52 AM EN

ورود
 

وقتی تنگی نفس همراه دائمی من شد
بعد از آن که بمباران ها تمام شد، تاول زدن بدن ها مان شروع شد، خارش آن قدر بود که هر کدام مان در گوشه ای خود را به خاک می مالیدیم. با رسیدن نیروهای امدادی...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:22


پایان خط با هزاران جراحت!
یادش می‌آید که وقتی به مدرسه می‌رفت، یک‌بار وقتی معلمش علت نگرانی و ناراحتی‌اش را پرسیده بود، به او گفته بود وضعیت پدرش را و اینکه او بسیار بیمار است...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:18


آخرین خاطرات من از جبهه
بچه‌های بهداری آمدند مرا از زیر آتش بلند کردند و با برانکارد به سنگری بردند که آمبولانس در آن پارک بود. تازه فهمیدم که ترکش های گلوله خمپاره مهره‌های کمر و پاها و پهلویم را زخمی کرده و قطع نخاع شده‌ام. هر لحظه منتظر بودم گلوله‌ای دیگر آمبولانس را به هوا بفرستد مرتب کلمه «لااله الا الله» و «یا فاطمه الزهرا» را تکرار می‌کردم. بچه‌های پست امداد، بدن زخمی‌ها را باندپیچی کردند و...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:13


‌سین شهادت در هفت سین‌ 61

تاریخ : 1396 / 01 / 19 -15:36


مادری که سنگ صبور تنهایی‌هایش گریه‌های شبانه بود
پشت دیوارهای فرسوده و رنگ و رو رفته کوچه پس کوچه‌های محله زرگنده، دختری زندگی می‌کند که لحظه لحظه‌های بهار زندگی‌اش وقف مادر شد، آنقدر که درکنار مادر بودن را به زرق و برق‌های دنیا ترجیح داد...

تاریخ : 1396 / 01 / 19 -15:22


قصه یک کبوتر سفید
م‌زمان با عملیات کربلای ۴ بود که من خوابی دیدم که بسیار آشفته و نگران کرد. یک‌لحظه ناخواسته گفتم خدایا به‌حق حضرت زینب (س)، به من صبری زینبی بده. بالاخره هوا روشن شد. دی‌ماه ۱۳۶۵ بود. دانه‌های برف یکی‌یکی روی زمین می‌نشست. دو کلاغ آمدند و روی دیوار خانه نشستند. پسرم مهدی، کنار پنجره رفت و از پشت شیشه به کلاغ‌ها اشاره کرد و با زبان بچگانه خودش گفت: «صدام، داداش رو کشت»!

تاریخ : 1396 / 01 / 19 -15:14


تیز پروازی که امیرالاسرا شد
مدتی در بغداد دور از چشم اسرای دیگر زندانی بودم و پس از مدتی به زندان ابوغریب که بندهای اختصاصی زندانیان عمومی و سیاسی داشت منتقل و پس از مدت کوتاهی از بند عمومی به بند سیاسی هدایت شدم

تاریخ : 1396 / 01 / 19 -15:10


فتح المبین به روایت جانباز برگشته از عملیات
عملیات فتح‌المبین اولین جبهه رفتنم بود و من قبل از اینکه وارد سپاه بشوم از طریق بسیج و یا نیروهای دیگر جبهه نرفته بودم. اگرچه زمان شروع عملیات دوم فروردین سال ۱۳۶۱ بود اما ما را ۱۲ اسفندماه ۱۳۶۰ به منطقه بردند

تاریخ : 1396 / 01 / 19 -14:59


خاطرات عملیات بدر(مصاحبه)
پای صحبت های احمد علی رستمی جانباز تخریبچی درباره عملیات بدر

تاریخ : 1395 / 12 / 26 -2:10


سنگی به یاد فرمانده ۱۸ ساله
خواب دیدم که یک خانم محترمی به منزل ما آمد و دفتری را آورد و گفت: امضا کن. گفتم: من سواد ندارم. گفت: می‌توانی امضا کنی. وقتی از خواب بیدار شدم، عباس به شهادت رسیده بود

تاریخ : 1395 / 12 / 26 -2:4

RSS مردان خدا
صفحه جاري : 1  -  2  -  3  -  4  -  5  -  6  -  7  -  8  -  9  -  10  -  11  -  12  -  13  -  14  -  15  -  16  -  17  -  18  -  19  -  20  -  21  -  22  -  23  -  24  -  25  -  26  -  27  -  28  -  29  -  30  -  31  -  32  -  33  -  34  -  35  -  36  -  37  -  38  -  39  -  40  -  41  -  42  -  43  -  44  -  45  -  46  -  47  -  48  -  49  -  50  -  51  -  52  -  53  -  54  -  55  -  56  -  57  -  58  -  59  -  60  -  61  -  62  -  63  -  64  -  65  -  66  -  67  -  68  -  69  -  70  -  71  -  72  -  73  -  74  -  75  -  76  -  77  -  78  -  79  -  80  -  81  -  82  -  83  -  84  -  85  -  86  -  87  -  88  -  89  -  90  
صفحه 12 از 90   تعداد اخبار اين گروه خبري: 897
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: