1397 / 05 / 25 6:41:22 PM EN

ورود
 
مردان خدا

مرغ عاشقی که در جبهه سرود آزادی خواند

شهید وحید قربانی وقتی به جبهه می‌رفت، تک پسر خانواده بود. خدا او را بعد از دو دختر به خانواده‌اش داد و بعد از او هم دو دختر دیگر متولد شدند.

 

شهید وحید قربانی وقتی به جبهه می‌رفت، تک پسر خانواده بود. خدا او را بعد از دو دختر به خانواده‌اش داد و بعد از او هم دو دختر دیگر متولد شدند. خمس فرزندان خانواده قربانی، پسر رشیدی بود که در رشته باستانی فعالیت می‌کرد، در مبارزه با منافقین ید طولایی داشت و حالا که قدم در جبهه می‌گذاشت آنقدر به کمالش نزدیک شده بود که سعادت شهادت را نصیب خود کند. برای آشنایی با زندگی و منش شهید قربانی با پدرش مسلم قربانی همکلام شدیم. پدری که خود سابقه حضور در جبهه‌های دفاع مقدس را دارد و اصلاً لقمه حلال او و تربیت‌های مادر شهید بود که وحید را آسمانی کرد. پدر گفت‌وگو با ما را با شعری آغاز کرد که وحید روی دیوار خانه قدیمی‌شان چسبانده بود: هرکه باشد بر خمینی بدگمان/ حق ندارد پا نهد در این مکان!



یک نکته در بسیاری از شهدای دفاع مقدس مشترک است و آن هم انقلابی‌گری و ولایتمداری‌شان است. به نظر شما این خصوصیات از کجا نشئت می‌گرفت؟


انقلاب روی دوش خانواده‌های مذهبی و عموماً مستضعف به پیروزی رسید. ما انقلاب را از خودمان می‌دانستیم و برایش هر کاری می‌کردیم. زمان طاغوت، من کارمند پلیس بودم. با وجود خطراتی که داشت، مجله مکتب اسلام را در محل کارم توزیع می‌کردم. آنها را به سربازهایی می‌رساندم که اهل نماز بودند و رگه‌هایی از انقلابی‌گری در خودشان بروز می‌دادند. بنا به فعالیت‌هایی که داشتیم، مدتی اسم من و یکی از دخترهایم در لیست ترور منافقان بود. وحید هم که در چنین جوی بزرگ شده بود، از 12، 13 سالگی فعالیتش را در بسیج شروع کرد. از نوجوانی انقلابی و ولایتی بود. آنقدر حضرت امام را دوست داشت که روی دیوار اتاقمان یک بیت شعر به این مضمون چسبانده بود: هر که باشد بر خمینی بد گمان/ حق ندارد پا نهد در این مکان!


خود شما زودتر از پسرتان به جبهه رفتید؟
بله، وقتی آشوب کردستان شروع شد، به آنجا رفتم و مدتی در معیت شهید صیاد شیرازی بودم. بعد از شروع جنگ تحمیلی هم باز به جبهه اعزام شدم. یک مقطع شش ماهه و یک مقطع سه ماهه سابقه حضور در مناطق عملیاتی را دارم. اواخر جنگ در گردان شهادت ثبت‌نام کرده بودم که مصادف شد با شهادت وحید و دیگر اجازه ندادند به جبهه بروم.


آقا وحید چه سالی به جبهه رفتند؟
برای اولین بار اسفندماه 1365 به جبهه رفت و یک ماه بعد در هجدهم فروردین ماه 1366 در عملیات کربلای8 از ناحیه پا مجروح شد. به گمانم آرپی‌جی زن بود که گوش‌هایش هم خونریزی داشت. البته وحید قبل از حضور در جبهه، رزمندگی می‌کرد. در بسیج با منافقان درگیر می‌شد. یک‌بار جلوی کانون سلمان یک اتومبیل از ایست و بازرسی آنها فرار می‌کند که وحید با شلیک گلوله به لاستیکش آن را متوقف می‌کند. فرمانده‌اش می‌گوید آقا وحید زیاده‌روی کردی، اما بعد که ماشین را بازرسی می‌کنند می‌بینند چند نفر ضد انقلاب فعال در آن هستند و ماشینشان هم پر از مهمات است. وحید از وقتی توانست اسلحه به دست بگیرد، رزمنده شد. در تهران با ضد انقلاب درگیر می‌شد و در جبهه با بعثی‌ها.


ایشان تک پسر خانواده بود، چطور راضی به رفتنش شدید؟
بار اول هیچ مخالفتی با رفتنش نداشتیم. منتها وقتی پایش مجروح شد و مدتی با عصا راه می‌رفت، نمی‌خواستم اجازه بدهم دوباره به جبهه برگردد. قبل از عملیات نصر 4 و 5 دوباره هوای جبهه به سر وحید زد. ناراحت شدم و گفتم خودم در گردان شهادت ثبت‌نام کرده‌ام تو دیگر نرو. بعد از من مرد خانه تو هستی. آن موقع هنوز مجروحیت وحید کاملاً خوب نشده بود، اما چون جوان ورزشکاری بود، می‌توانست به مشکل پایش غلبه کند. یک شب حسابی سر جبهه رفتن با هم بحث کردیم. صبحش که سرکار رفتم، وحید سریع جمع و جور کرده و رفته بود. حتی چون هزینه راهش را نداشت، از خواهرش قرض گرفته بود. چنین شوقی برای جبهه رفتن داشت.


گفتید آقا وحید ورزشکار هم بود. چه ورزشی انجام می‌دادند؟
ورزش باستانی می‌کرد. تن و بدن قوی و ورزیده‌ای داشت. شناگر ماهری هم بود در حد نجات غریق. گاهی که با هم استخر می‌رفتیم، افسرهای همکارم از قدرت بدنی و مهارت وحید در شنا خیلی تعریف می‌کردند. همین قدرت بدنی‌اش هم باعث شده بود در جبهه آرپی جی زن باشد. البته خودش چیزی نمی‌گفت. از تجربیاتی که در جبهه داشتم، حدس می‌زدم آرپی‌جی زن باشد.


شهادتشان چطور رقم خورد؟
وحید 16 تیرماه 1366 در ماووت عراق به شهادت رسید. همرزمانش تعریف می‌کردند بعد از گذشت دو روز از عملیات به خط خودی برمی‌گردند و به خاطر کمبود غذا و امکانات، برخی از همرزمان گلایه می‌کنند، اما وحید بدون اینکه غر بزند سرنیزه‌ای برمی‌دارد و شروع به کندن کانال و خاکریز می‌کند. می‌گوید خاکریز شهادت همین است که ما داریم درست می‌کنیم! روز بعد همراه فرمانده‌اش شهید می‌شود. پیکرش را که آوردند دیدم زیر گلویش، سمت چپ بدنش گلوله خورده است. از پشت هم شکاف برداشته بود. می‌گفتند ترکش خورده، اما حدس زدم باید تک تیرانداز او را زده باشد. چهار سال بعد از شهادتش، خدا به من و همسرم پسری به اسم امیرحمزه داد.


قاعدتاً امیرحمزه وجود برادر شهیدش را درک نکرده است، با این حال چه احساسی نسبت به برادر شهیدش دارد؟
بعد از شهادت وحید دوست داشتم خدا پسری به ما عطا کند تا جای خالی او پر شود. سال 1370 خدا امیرحمزه را به ما داد. او هم جوان ولایتمدار و مذهبی است و در ایام محرم مداحی می‌کند. من همه چیز را در مورد وحید برای برادرش تعریف کرده‌ام. حمزه به خوبی وحید را می‌شناسد و در همه مداحی‌ها و مراسم‌ها از او یاد می‌کند.


چه خاطره‌ای از آقا وحید در ذهنتان ماندگار شده است؟
حال و هوای وحید طوری بود که احساس می‌کردم متعلق به ما نیست و شهید می‌شود. شب آخری که فردایش می‌خواست به جبهه برود در خانه داشت نوحه «یاران چه غریبانه رفتند از این خانه را» با سوز و گداز خاصی می‌خواند. به دلم برات شد که شهید می‌شود. صبح به مادرش گفتم نگذار این جبهه برود. برود بازگشتی درکارش نیست. همین طور هم شد و این‌بار که رفت، دیگر روی پاهایش به خانه برنگشت. بعد از شهادت وقتی وسایلش را جمع می‌کردیم عکسی پیدا کردیم که روی آن با دستخط خودش نوشته بود شهید وحید قربانی!


اغلب خوانندگان نسل جوان هستند، دوست داریم برای آنها یک یادگاری از شهید هدیه بدهید.
وحید در آخرین نامه‌اش حرف‌های عجیبی زده بود. این نامه را با حکم دفاع از امام خمینی(ره) شروع کرده بود: «بر تمام مکلفین واجب است به هر نحو ممکن از دین خدا و نظام جمهوری اسلامی دفاع نمایند و مشروط به اجازه نیست» در ادامه نامه بعد از سلام به پیشگاه امام زمان و نایب بر حقش، سلامی به اعضای خانواده کرده بود و از آنجایی که خانواده به خاطر تک پسر بودن خیلی مایل به سفرش نبودند،

اینطور نوشته بود:«پدر و مادر عزیزم امیدوارم از آمدن من به جبهه حق علیه باطل ناراحت و خدای ناکرده دلگیر نشده باشید. پدر و مادر عزیزم می‌خواهم علت آمدنم به جبهه را برای شما بگویم. هنگامی که در تهران بودم مانند مرغی که در قفس زندانی شده باشد بودم، اما در اینجا مانند مرغی آزاد که عشق به آزادی دارد مدام شروع به ترانه خوانی می‌کنم. پدر و مادر عزیزم من در تهران آرزو می‌کردم خدا مرا کور می‌کرد تا چشم به چیزهایی که حرام است نیندازم ولی در اینجا آرزویم این است که خدا به من یک چشم بصیرت می‌داد تا عشق و ایثار و چهره نورانی بچه‌ها را بهتر درک کنم. در تهران آرزو می‌کردم خدا مرا از نظر تفکر ناقص می‌کرد تا به دنیا و چیزهای مادی زیاد فکر نکنم ولی اینجا آرزو می‌کنم که خدا به من یک تفکر بالایی بدهد تا بتوانم برای پیشبرد اهداف اسلام خدمتی انجام دهم. خدا همه ما را مخصوصاً من گناهکار را به راه راست هدایت کند... دیگر عرضی ندارم. فقط از همه طلب بخشش و عفو خواستارم...»

منبع: روزنامه جوان


ساعت : 22:47 -  روز  : چهار شنبه  - 12 /  2 / 1397 /  شماره خبر : 44 / تعداد نمايش :38

درج نظر بینندگان نظرات کاربران فایل مرتبط
  درج نظر بينندگان خبر :

نام:   
ایمیل:  
نظر:    

  نظرات كاربران:


 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: