1397 / 07 / 26 4:11:56 AM EN

ورود
 
مردان خدا

دوست داشت بیاید اما فرصت نشد!

من و پسرخاله‌ام تقریباً همسن و سال بودیم. از بچگی با هم بزرگ شدیم و روحیات شبیه هم داشتیم. پسرخاله‌ام خانواده نسبتاً مرفهی داشت. پدرش یک کارگاه کوچک شیشه‌بری داشت و به‌اصطلاح دستشان به دهانشان می‌رسید. اما ..

 

خاطره زیر را یکی از رزمندگان دفاع مقدس تعریف کرد و نخواست نامش را فاش کنیم. این خاطره مربوط به جبهه رفتن نیست، بلکه مربوط به جبهه نرفتن است!


من و پسرخاله‌ام تقریباً همسن و سال بودیم. از بچگی با هم بزرگ شدیم و روحیات شبیه هم داشتیم. پسرخاله‌ام خانواده نسبتاً مرفهی داشت. پدرش یک کارگاه کوچک شیشه‌بری داشت و به‌اصطلاح دستشان به دهانشان می‌رسید. اما این چیزها مانع دوستی ما نبود. آن موقع خانواده‌ها در حشر و نشر سادگی را رعایت می‌کردند و چشم و همچشمی مثل حالا نبود. بنابراین ما هم رفت‌و‌آمد زیادی داشتیم و می‌توانم بگویم که با پسرخاله مثل دو تا برادر بزرگ شدیم.


در زمان انقلاب ما دو تا با هم در یک مسجد فعالیت می‌کردیم. بیشتر به بازی بچه‌ها شباهت داشت تا فعالیت. مثلاً با گچ یا زغال روی دیوار شعار می‌نوشتیم و بدون اینکه کسی ما را تعقیب کند فرار می‌کردیم. بعد از انقلاب هم وارد بسیج شدیم. له له می‌زدیم که با هم به جبهه برویم. یک بار در دوره آموزشی بسیج ما را به بیابان‌های اطراف تهران بردند. خشم شب زدند و خیلی‌ها از سر و صدای انفجار ترسیدند. همان روزها یک گشتی بسیج با یک تیم منافق درگیر شد و مجروح دادیم. یک نفر از منافق‌ها هم کله‌اش مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از بین رفت. در آن سن نوجوانی این چیزها را که دیدیم فهمیدیم جنگ به این راحتی‌ها نیست که فکرش را می‌کردیم.


به سن 17-16 سالگی رسیدیم. به پسرخاله گفتم وقتش رسیده به جبهه برویم. گفت مادرم قلبش ناراحت است بگذار بعد! به ظاهر قبول کردم اما دل توی دلم نبود به جبهه بروم. عاقبت دیدم پسرخاله نمی‌آید، خودم رفتم و ثبت‌نام کردم. سه ماه بعد برگشتم و دیدم خبری از پسرخاله نیست. خاله گفت فرستادیمش ویلای شمال آب و هوایی عوض کند.

من هم رفتم پیشش. گفتم خم و چم کار دستم آمده و این بار با هم برویم ثبت‌نام کنیم. گفت: بگذار سال دیگر می‌آیم. می‌خواهم کنکور شرکت کنم. ناگفته نماند که پسرخاله یک سال از من بزرگ‌تر بود و زودتر دیپلم گرفت. خلاصه کنکورش را داد و قبول شد. گفتم: قبل از اینکه کلاس‌هایت شروع شود برویم جبهه؟ گفت: وقت نمی‌شود تا بیاییم بجنبیم کلاس‌ها شروع می‌شوند. نیامد و بعد هم که درگیر این ‌ترم و آن ترم شد تا اینکه جنگ به اتمام رسید.


چند سال بعد از جنگ یک بار که داشتم آلبوم عکس‌های جبهه را به پسرخاله نشان می‌دادم. آهی کشید و گفت چقدر دلم می‌خواست من هم جبهه بروم. اما دنیا مسئولیت دیگری به عهده‌ام گذاشت! درس خواندم تا به کشورم خدمت کنم. دو سال بعد هم وقتی که دکترایش را گرفت برای همیشه از ایران رفت!

منبع: روزنامه جوان

ساعت : 22:44 -  روز  : چهار شنبه  - 12 /  2 / 1397 /  شماره خبر : 44 / تعداد نمايش :45

درج نظر بینندگان نظرات کاربران فایل مرتبط
  درج نظر بينندگان خبر :

نام:   
ایمیل:  
نظر:    

  نظرات كاربران:


 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: