1396 / 07 / 01 3:45:53 AM EN

ورود
 
مردان خدا

انتخاب حجاب چادر را مدیون برادر شهیدم هستم

گفت‌وگو با مهری نعمتی خواهر طلبه شهید محسن نعمتی

برای دیدار با خواهر شهید محسن نعمتی راهی باغستان می‌شوم. پیش‌تر طی یک تماس تلفنی با مهری نعمتی خواهر شهید صحبت کرده و از ارادت و عشق میان ایشان و برادر شهیدش مطلع بودم.

 

برای دیدار با خواهر شهید محسن نعمتی راهی باغستان می‌شوم. پیش‌تر طی یک تماس تلفنی با مهری نعمتی خواهر شهید صحبت کرده و از ارادت و عشق میان ایشان و برادر شهیدش مطلع بودم. عشقی که به گفته مهری نعمتی بهانه‌ای دستش داد و چادر را که تاج بندگی‌اش است، از برادر به یادگار برد. از این رو مشتاق‌تر می‌شوم تا از این ارتباط و این مسیری که مهری نعمتی به کمک برادر در آن قدم نهاده را بیشتر بدانم. آنچه در پی می‌آید ماحصل ساعتی همراهی ما با مهری نعمتی خواهر شهید محسن نعمتی است.

 

 مهم‌ترین اتفاق زندگی

محسن فرزند پنجم خانواده نعمتی‌ها بود. متولد ۱۳۴۷ ساکن روستای کما حومه صومعه‌سرا از توابع استان گیلان. 18 سال داشت که شهید شد. من و محسن، خواهر و برادر رضاعی بودیم. نه تنها برادر که محسن استاد من هم بود. محسن قبل از اینکه برای تحصیل به حوزه برود چند جا مشغول کار شد؛ خیاطی، نجاری و... اما هیچ‌یک از این کارها نتوانست نیاز معنوی درونی‌اش را ارضا کند. گویی او برای این کار‌ها ساخته نشده بود، تا اینکه به پیشنهاد برادرمان راهی حوزه و مشغول فراگیری علوم حوزوی شد. این اقدام اتفاق مهم زندگی محسن بود که در سن 16سالگی طلبه شد اما کمی بعد از آغاز جنگ همه عشق و علاقه محسن شد جهاد و شهادت.

 

 عاشق باغیرت

محسن عاشق جبهه بود و با علاقه خاصی از جبهه برایمان حرف می‌زد، انگار گمشده خودش را آنجا پیدا کرده بود. مادر به شدت مخالف رفتن محسن به جبهه بود. محسن اخلاق به‌خصوصی داشت. در خانه همه کارها اعم از درست کردن غذا و جارو کشیدن و نظافت خانه را انجام می‌داد؛ خیاطی، بافندگی و به نوعی دست و پای مادرش بود. هیچ وقت از مجروحیت یا اسارت حرف نمی‌زد، همیشه می‌گفت برای شهادتم دعا کنید. به نظرم اولین بار یک سال قبل از شهادتش بود رفت جبهه، 17 سال داشت، تازه معمم شده بود. امروز که خوب فکر می‌کنم می‌بینم محسن و جوان‌های امثال محسن اگر نبودند معلوم نبودند چه به سر کشورمان می‌آمد. اگر غیرتشان نبود الان ایران هم مثل سوریه، عراق یا یمن بود.

 

 الهی رضاً برضاک

همیشه ذکر لبش این آیه بود: با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد. دعای قنوتش رب الشرح لی صدری و... بود. همیشه در نامه‌هایش که از جبهه برایم می‌فرستاد اینگونه می‌نوشت راضی باش به رضای خدا. انگار می‌دانست شهید می‌شود. می‌گفت بگو الهی رضاً برضاک و تسلیما بقضائک. محسن خیلی یتیم‌نواز بود. همیشه نمازش را به موقع می‌خواند. هر فرصتی برایش پیش می‌آمد نماز شب می‌خواند. هر خانه‌ای که می‌رفت شادی با خودش می‌برد. همه همسایه‌ها بزرگ و کوچک دوستش داشتند چون مهربان و شوخ بود. وقتی در خانه بود صدای خنده خانواده را همسایه‌ها هم می‌شنیدند، وقتی شهید شد بچه‌های همسایه همه عزادار شدند.

 

خوب به یاد دارم در یکی از شب‌های ماه رمضان برای سحری ابتدا من را بیدار کرد. در تاریکی شب صورتش روشن بود. به ایشان گفتم چقدر نورانی شده‌ای، گفت نه بابا اشتباه می‌کنی. بعد پدرم را بیدار کرد. پدرم همیشه به شوخی به ایشان می‌گفت شیخ. تا پدرم بیدار شد گفت شیخ چقدر نورانی شده‌ای و دیگر مطمئن شدم اشتباه نمی‌کنم. همیشه با وضو بود. چون طلبه بود کار تبلیغی می‌کرد.

 

 آخرین نامه در سومین روز شهادت

برادرم وقت رفتن از من می‌خواست برایش دعا کنم شهید شود. من هم از ته دل برایش دعا می‌کردم. در عملیات کربلای ۲ حضور داشت و ترکش خورد ولی هیچ‌گاه اجازه نداد جای ترکش‌های مجروحیتش را ببینیم. همیشه می‌گفت دوست دارم بیسیم‌چی باشم. هر 40 روز یک بار مرخصی می‌آمد. آخرین باری که می‌خواست برود یک هفته پیش ما ماند. سه شب مانده بود به رفتنش، شب اول خواب دیدم با هم رفتیم زیارت امام رضا (ع). صبح برایش تعریف کردم چیزی نگفت، شب دوم خواب دیدم رفتیم قبرستان بقیع زیارت مزار امام صادق(ع). صبح برایش گفتم بازهم چیزی نگفت، شب آخر خواب دیدم رفتیم کربلا. جلوی حرم گمش کردم، رفتم زیارت کردم و برگشتم جلوی حرم دیدمش، صبح برایش از خوابم گفتم. بدون مکث گفت این یعنی اینکه زیارت امام حسین (ع) نصیب من می‌شود و شهید می‌شوم. موقع رفتن لباس پوشید و آماده رفتن شد، برای اینکه اشکم را نبیند، پشتش ایستادم همین‌طور که پشتش به من بود و داشت بندهای کتانی‌اش را می‌بست به من گفت: یادت هست بچه که بودیم یک بار از هم جدا شدیم (بچه که بودیم بیشتر تابستان‌ها با هم بودیم. پدر و عمویم با هم اختلاف پیدا کردند، من و محسن می‌رفتیم مغازه خرید که پدرم ما را از هم جدا کرد و به زور برد) به من گفت آن روز پشت سرت خیلی گریه کردم، بعد رفتنم از الان تا آخر عمرت وقت داری گریه کنی. رفت ولی تا سر کوچه دائم برمی‌گشت نگاه می‌کرد و دست تکان می‌داد. در نامه‌هایی که برایم می‌فرستاد می‌گفت عملیات بزرگی در پیش داریم. آخرین نامه‌اش سومین روز شهادتش رسید. نوشته بود: دیشب خواب دیدم من را غرق بوسه کردی، فکر کنم جدایی نزدیک است. همراهش هم یک عکس بود که برای چاپ در روزنامه‌تان ارسال می‌کنم.

 

 استاد اخلاق

هفته آخری که پیشم بود یک روز سرش را روی پایم گذاشت، با دستم موهایش را نوازش می‌کردم به یک‌باره بلند شد گفت این صحنه من را یاد روز عاشورا انداخت. تا مدت‌ها بعد از شهادتش دچار افسردگی شدم، با خیالش زندگی می‌کردم. وقتی کسی در می‌زد سراسیمه می‌رفتم در را باز می‌کردم. فکر می‌کردم محسن آمده است. وقتی خودش استادم شد به من آموخت صبر زینبی داشته باشم. با رفتنش آتشم زد. با اینکه از من می‌خواست برایش دعا کنم شهید شود، دعا می‌کردم ولی فکر اینکه از دستش بدهم بی‌تابم می‌کرد. این سفارش محسن آویزه گوشم است. الهی رضاً برضاک و تسلیما بقضائک.

 

رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست / می‌کشد هر جا که خاطرخواه اوست

اینقدر به محسن و هدفش ایمان دارم که مطمئنم الان اگر بود جزو اولین کسانی بود که داوطلبانه برای دفاع از حرم می‌رفت.

 

 پیکرش زائر شد

پدرش خاکش کرد. کسانی که شاهد بودند می‌گفتند سه بار صورتش را روی خاک گذاشت. صورتش به سمت پدرش برگشت، بار سوم عمویم گفت پسرم ازت راضی‌ام (بدون اجازه پدر و مادرش رفته بود) وقتی گفت حلالت کردم صورتش برگشت روی خاک.

 

دی ماه سال ۶۵ بود، ایام شهادت محسن، شوهر خواهرم در یکی از روستاهای همدان معلم حق‌التدریسی بود. خواهرزاده‌ام تازه به دنیا آمده بود، من هم آنجا بودم. غروب، آفتاب به رنگ قرمز درآمده بود، رادیو مارش حمله را پخش می‌کرد. قلبم گرفت، به دلم افتاد برای محسن اتفاقی افتاده است. بی‌خبر بودم تا ۹ بهمن ماه سال 1365 اما بعد از شنیدن خبر شهادتش در سومین روز شهادتش رسیدم. در روستا بودیم، تا رسیدم  به خاکش سپرده بودند آن زمان تلفن در دسترس نبود. عادت داشت هر سال مشهد می‌رفت. آن سال نشد که برود. بعد از شهادت، پیکرش را اشتباهی به مشهد بردند. همیشه به من می‌گفت اگر سومم آمدی زینب‌گونه رفتار کن. می‌دانست چه خواهد شد. در حومه صومعه‌سرا در محله نفوت بقعه دو تا امامزاده است. محسن اولین شهید روستایشان بود و مزارش در جوار این دو امامزاده است.

 

 خاک‌های درخشان

کربلای 5 در شلمچه و با رمز عملیات یا زهرا (س) ‌انجام شد. همه کسانی که به نوعی از سادات بودند از پهلوی راست تیر خوردند. محسن هم مادرش سیده بود و از پهلو تیر خورد و شیمیایی هم شده بود، چون ندیده بودمش باورم نمی‌شد. بدون اینکه نحوه شهادتش را بدانم یک شب خوابش را دیدم. خواب دیدم تو قبر بود. همه خاک‌های اطراف می‌درخشید مثل مهتاب. رفتم در قبر صورتش را نوازش کردم. در خواب از برادرش سؤال کردم کجای داداش تیر خورده؟! خودش اشاره به پهلویش کرد. صبح که بیدار شدم به برادر بزرگش که در خوابم بود گفتم می‌دانم محسن کجایش تیر خورده است. وقتی خوابم را گفتم تعجب کرد، گفت کسی این را نمی‌داند، بله پهلوی راستش تیر خورده بود.

 

 جلب رضایت والدین

پدرش خاکش کرد. کسانی که شاهد بودند می‌گفتند سه بار صورتش را روی خاک گذاشت. صورتش به سمت پدرش برگشت، بار سوم عمویم گفت پسرم ازت راضی‌ام (بدون اجازه پدر و مادرش رفته بود) وقتی گفت حلالت کردم صورتش برگشت روی خاک.

 

 چادر نماز

با اولین حقوقی که از حوزه گرفت آمد تهران با هم رفتیم امامزاده حسن و برای من و خواهرش فاطمه چادر نماز خرید. تا آن موقع چادر نماز درست و حسابی نداشتم. این هدیه‌ای که به من داد خیلی باارزش بود و باعث شد با لذت بیشتری نماز بخوانم. من اصلاً بلد نبودم خوب چادر سر کنم اما امروز این حجاب و چادر که تاج بندگی من است را از برادرم به یادگار دارم.

 

 روضه‌خوان اباعبدالله (ع)‌

عادت داشتم رختخواب را خیلی مرتب و صاف می‌چیدم. خیلی حساس بودم کسی خرابش نکند اما هر صبح که رختخواب را جمع می‌کردم چادر نمازم را مثل عمامه دور سرش می‌بست، یک چادر مثل عبا روی شانه‌اش می‌انداخت و بچه‌ها را جمع می‌کرد، می‌گفت بنشینید تا برایتان روضه بخوانم. می‌رفت بالای رختخواب و شروع می‌کرد به سخنرانی و روضه خواندن. بعد خودش می‌خندید (صدایش برای روضه خواندن زیاد خوب نبود) و می‌گفت آخوندی که صدا برای روضه خواندن نداشته باشد به درد نمی‌خورد.

 

 یتیم‌نوازی شهید

یک روز یکی از دوستانم را برایش خواستگاری کردم، قبول نکرد گفت مثل خواهرم است اما یکی از بستگان، دوستان حوزه‌ای‌اش را که مادر نداشت معرفی کرد. پذیرفت، گفت یتیم است قبول کردم اما هیچ‌گاه قسمتش نشد.


منبع: روزنامه جوان

ساعت : 9:56 -  روز  : جمعه  - 3 /  6 / 1396 /  شماره خبر : 44 / تعداد نمايش :27

درج نظر بینندگان نظرات کاربران فایل مرتبط
  درج نظر بينندگان خبر :

نام:   
ایمیل:  
نظر:    

  نظرات كاربران:


 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: