1398 / 03 / 28 9:34:26 AM EN

ورود
 
مردان خدا

خاطرات ناب از شهید« سعید آراسته»

در سالروز شهادت منتشر می شود:

 

 

خاطرات ناب از شهید« سعید آراسته»

نویدشاهد البرز:

شهید «سعید آراسته» در دوم اسفند ماه سال 1342، در یک خانواده مسلمان و مذهبی در شهر همدان دیده به جهان گشود. از همان دوران کودکی نجابت در رفتار و کردارش نمایان بود. پدرش بازنشسته ارتش و مادرش زنی مهربان و خانه‌دار بود. پس از سپری کردن دوران کودکی به همراه خانواده در سال 1346، به تهران عزیمت کردند و وارد مدرسه‌ای در تهران شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسه «جیحون و هدف» به پایان رساند. در سال 1359، به کرج نقل مکان کردند و شهید ادامه تحصیلات خود را در مدرسه «دهخدا» به پایان رساند و موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. در بحبوحه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس او نیز مانند دیگر غیورمردان این وادی به دفاع از وطن خود می پردازد هنگامی که راننده آمبولانس به دلیل مشکلات و بیماری خانواده از شهید آراسته تقاضا می‌کنند که چند روزی را با آمبولانس مجروحین را به بیمارستان برسانند شهید قبول می‌کنند و خود رانندگی آمبولانس را بر عهده می‌گیرند که در یک روز مورد حمله دشمن قرار می‌گیرند که شهید ماشین را متوقف می‌کنند و خود را از ماشین خارج می‌کنند که در این حمله مجروحیت سطحی پیدا می‌کنند. سرانجام این شهید بزرگوار در پنجم بهمن ماه 1363، برا ثر سانحه‌ای در منطقه‌ عملیاتی مهران به فیض شهادت نائل می‌آیند و تربت پاکش در جوار امامزاده طاهر زیارتگاه انسانهای اهل دل و نمادی از ایثار و مقاومت می باشد.

چند خاطره ناب از شهید «سعید آراسته»:

خدمت عاشقانه

شهید علاقه ی عجیبی به شرکت در مراسم عزاداری حسینی داشت و همه ساله در هیئت جوانان «مهرویلا » برای برپایی تکیه فعالیت می کرد و زمانی که در جبهه بود استفاده از مرخصی را طوری ترتیب داده بود که دهه ی اول محرم به کرج آید و تمام مدت مرخصی را در برگزاری مراسم و آماده کردن تکیه بگذراند. فعالیتش به قدری چشمگیر بود که مورد تحسین اهالی محل قرار گرفت و به همین جهت هیئت جوانان مهرویلا در مراسم شهادتش با علم و کتل به سینه زنی پرداخت و همه ساله به یادش و به احترام او در جلو منزل شهید به سینه زنی می پردازند. این خدمت عاشقانه ی حسینی آخرین خدمت ایشان بود که برای خانواده اش خاطره انگیز است.                    

  راوی پدر شهید

با توجه به اینکه شهید در بسیج محل مشغول به خدمت بود با صدور فرمان امام راحل برای حضور جوانان در جبهه (طرح لبیک یا خمینی) داوطلبانه به خدمت اعزام شد و هنگامی که جهت ملاقاتش در پادگان شاهرود رفتم او را خیلی خوشحال دیدم.گفت:بابا من در مسابقات تیراندازی و مسابقه ی قرائت قرآن نفر اول شدم و با دفتر عقیدتی و سیاسی یگان همکاری دارم. با توجه به اینکه شهید سرتیپ «خمامی» فرمانده گردان و از بستگان شهید بود اظهار داشت با توجه به امتیازات شهید در مسابقات قرائت قرآن یگان و نفر اول مسابقه تیراندازی و سابقه فعالیت در یگان شهید می تواند محل خدمت خودش را در تهران و یا یگان آموزشی انتخاب نماید.

ولی شهید عزیزم به من گفت: بابا خواهش می کنم در مورد محل خدمت من تلاش نکن من خودم در مسابقات تیراندازی محل خدمتم را تعیین کردم و آن هم جبهه است و بایستی به منطقه بروم و رفت و به خواسته خودش رسید.

نجات جان یک انسان کمتر از خون دادن در جبهه نیست،زمانی که شهید در مرخصی بود مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از دوستانش به در منزل مراجعه کرد و با شهید مشغول صحبت شد و شهید ناهار را نیمه تمام گذاشت و با عجله به اتفاق دوستش از منزل خارج شد و به سؤال مادرش نیز پاسخ نداد.

وقتی که پس از دو سه ساعتی مراجعت کرد سؤال کردم کجا رفتی؟ گفت:خواهر دوستم به علت بیماری و خونریزی شدید نیاز به خون داشت از آنجایی که من گروه خونی ام oمنفی من رفتم و خون دادم و جان یک انسان را نجات دادم.

مادرش گفت:پسر جان! شما در جبهه هستی حالا که مرخصی آمده ای کمی خودت را تقویت کن تا بهتر بتوانی خدمت کنی.در جواب مادرش گفت:نجات جان یک انسان کمتر از خون دادن در جبهه ها نیست و خوشحال بود که جان انسانی را نجات داده است.                                                                                                           

راوی پدر شهید

دخیل یا خمینی

شهید یک بار که مرخصی آمده بود وقتی از خط مقدم عازم مرخصی بودم محل استقرار یگان با جاده ای که بهتر دانستم سوار خودرو شوم چند کیلومتری فاصله داشت که باید پیاده روی نمایم.صبح پس از نماز که هوا تاریک و روشن بود به طرف جاده حرکت نمودم و پس از طی مسافتی از یگان متوجه شدم که فردی در یک گودال نشسته است. اول فکر کردم که فرد از رزمندگان خودی است. وقتی به نزدیکی گودال رسیدم ناگهان یک نقر از گودال خارج و با اظهار «دخیل یا خمینی» دستها را بالا برد. من متوجه شدم که طرف عراقی است و قصد تسلیم شدن دارد لذا اسلحه ی او را گرفتم و او را تحویل برادران سپاهی که از مسیر عبور می کردند دادم و مرخصی آمدم.                      

راوی پدر شهید به نقل از شهید

آرزوی شهادت

 در نامه ای که برای دایی خود که در منطقه جنوب بود نوشته است قرار بود که شهید به مرخصی اعزام شود و چون یکی از همسنگرانش که راننده آمبولانس بود و همسرش بیمار می شود و از شهید خواهش می کند که از مرخصی منصرف و آمبولانس را تحویل بگیرد تا او بتواند به همسر بیمارش سر بزند. شهید با کمال میل خواهش او را انجام و از مرخصی منصرف می شود. هنگامی که عازم حمل مجروحین و شهداء از منطقه بود آمبولانس مورد اصابت ترکش وگلوله قرارگرفته ولی شهید توانسته بود آمبولانس را به خط مقدم هدایت و مجروحین و شهداء را به پشت خط انتقال دهد و در نامه اضافه می کند با مشاهده مجروحین و شهداء دنیا دیگر ارزشی ندارد و آرزو می کنم هر چه زودتر به مقصود خود برسم و به آرزویش رسید.

عطر شهادت به مشامم رسید

مادر شهید اظهار می دارد همه ساله برای سلامتی شهید روز بیست و هشتم صفر شعله زرد نذری داشت. در مرخصی آخر که مصادف بود با بیست و هشتم صفر تمام نذری ها را خود شهید بین دوستان و آشنایان و فامیل تقسیم کرد و بنا به گفته خود شهید از همه فامیل خداحافظی کرد و شب جمعه بعد از نماز مغرب و عشاء که در اطاق خودش غیبتش طولانی شد متوجه شدم که مشغول خواندن دعای کمیل است و گریه می کند.حالتی داشت که تنم لرزید و عطر شهادت به مشامم رسید و فضای خاصی برقرار بود. این آخرین مرخصی و دیدارمان بود.                                                                                                                                                                                                       

  راوی مادر شهید

 

ساعت : 10:2 -  روز  : شنبه  - 27 /  11 / 1397 /  شماره خبر : 44 / تعداد نمايش :140

درج نظر بینندگان نظرات کاربران فایل مرتبط
  درج نظر بينندگان خبر :

نام:   
ایمیل:  
نظر:    

  نظرات كاربران:


 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: