1396 / 03 / 06 10:42:38 AM EN

ورود
 

شکوه فتح خرمشهر(مصاحبه)
کبری عارف زاده از مقاومت مردان و زنان خرمشهر می گوید سوم خرداد سال 1361 در تاریخ ایران یگانه است. حماسه بزرگی که مردان و زنان غیور شهر خرمشهر از خود به نمایش گذاشتند حسرت سنگینی را به دل دشمن نشاند. مقاومت و پایداری شهروندان خرمشهری موجب شد دوباره پرچم ایران اسلامی در این شهر به اهتزاز در آید.

تاریخ : 1396 / 03 / 03 -22:6


وصیت طلبه شهید به پدر
شیخ عبدالرسول علیزاده مجاهدی از شهر خلخال که مرور حیات طیبه اش جان های آماده را آسمانی می کند.

تاریخ : 1396 / 03 / 03 -22:2


شکارچی تانک های بعثی و خاطرات شیرین این رزمنده در سوم خرداد
ابراهیمی سعید، از آزادی خرمشهر قهرمان به عنوانی یکی از شیرین ترین خاطرات دوران حضورش در جنگ یاد می کند و می گوید: به واقع روز سوم خرداد روزی است که هرگز از خاطر من و البته ملت ایران محو نخواهد شد چرا که دشمن هرگز با توجه به اوضاع داخلی ایران تصور نمی کرد خرمشهر را از دست بدهد.

تاریخ : 1396 / 03 / 03 -21:40


سهم شان پرواز است
از همان ابتدای نوجوانی، زمانی که نخستین جرقه های جنگ تحمیلی زده شد، انگار زندگی عادی برایش سخت شده بود. همه چیز خیلی سریع برای اعزام محمد فراهم شد.

تاریخ : 1396 / 02 / 22 -1:27


تلخ و شیرین دوران اسارت
ما در دوران اسارت بسیار منظم و با برنامه روزگار می گذراندیم به گونه ای که حتی برای انجام برخی امور وقت کم می آوردیم. ما در آن دوران هم به خودسازی می پرداختیم چه از نظر علمی و چه از نظر معنوی و هم برنامه های فرهنگی و انقلابی داشتیم و دائما در این راستا با عراقی ها درگیر می شدیم

تاریخ : 1396 / 02 / 22 -1:20


هرروز شهید می‌شدیم
روایت علی‌اصغر رباط جزی از دوران اسارت

تاریخ : 1396 / 02 / 22 -1:11


جانباز اتاق 25
گذرا نگاه می‌کنم، اما کم‌کم جذب می‌شوم؛ رنگ‌های ملایم، تصاویر زیبا، سایه روشن‌های بدیع. بی‌ آنکه به فکر تهیه گزارش باشم، چندین بار هر کدام را از نظر می‌گذرانم. کم‌کم به خود می‌آیم.

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:34


وقتی تنگی نفس همراه دائمی من شد
بعد از آن که بمباران ها تمام شد، تاول زدن بدن ها مان شروع شد، خارش آن قدر بود که هر کدام مان در گوشه ای خود را به خاک می مالیدیم. با رسیدن نیروهای امدادی...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:22


پایان خط با هزاران جراحت!
یادش می‌آید که وقتی به مدرسه می‌رفت، یک‌بار وقتی معلمش علت نگرانی و ناراحتی‌اش را پرسیده بود، به او گفته بود وضعیت پدرش را و اینکه او بسیار بیمار است...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:18


آخرین خاطرات من از جبهه
بچه‌های بهداری آمدند مرا از زیر آتش بلند کردند و با برانکارد به سنگری بردند که آمبولانس در آن پارک بود. تازه فهمیدم که ترکش های گلوله خمپاره مهره‌های کمر و پاها و پهلویم را زخمی کرده و قطع نخاع شده‌ام. هر لحظه منتظر بودم گلوله‌ای دیگر آمبولانس را به هوا بفرستد مرتب کلمه «لااله الا الله» و «یا فاطمه الزهرا» را تکرار می‌کردم. بچه‌های پست امداد، بدن زخمی‌ها را باندپیچی کردند و...

تاریخ : 1396 / 02 / 05 -17:13

RSS مردان خدا
صفحه جاري : 1  -  2  -  3  -  4  -  5  -  6  -  7  -  8  -  9  -  10  -  11  -  12  -  13  -  14  -  15  -  16  -  17  -  18  -  19  -  20  -  21  -  22  -  23  -  24  -  25  -  26  -  27  -  28  -  29  -  30  -  31  -  32  -  33  -  34  -  35  -  36  -  37  -  38  -  39  -  40  -  41  -  42  -  43  -  44  -  45  -  46  -  47  -  48  -  49  -  50  -  51  -  52  -  53  -  54  -  55  -  56  -  57  -  58  -  59  -  60  -  61  -  62  -  63  -  64  -  65  -  66  -  67  -  68  -  69  -  70  -  71  -  72  -  73  -  74  -  75  -  76  -  77  -  78  -  79  -  80  
صفحه 1 از 80   تعداد اخبار اين گروه خبري: 794
 
 
 
 
 
 
 
 
 

ارسال به دوستان
ارسال به دوستان

   نام شما:
ایمیل شما:
نام گیرنده:
ایمیل گیرنده: